خرید بک لینک

 الان نصف شب است واین سوال درفکرم می پیچید.چطوری ازش بپرسم؟

 

هرزمان که بخواهی ازکنارت خواهم رفت

 

تابفهمی چه باشم چه نباشم ،عاشقتم

برچسب: نویسنده: مهتاب تاريخ: دوشنبه 28 اسفند 1391 ساعت: 16:07

 نمی دانم چگونه به تو بگویم دوستت دارم نه از آن دوست داشتن ها که همیشه به هم می گوییم نه دوست داشتنی دیگری با اینکه این نامه را برای تو می نویسم اما باز هم ترسی مبهم وجودم را به تسخیر خود در آورده است نمی دانم از گفتن حرف های دلم می ترسم از عکس العمل تو که همه ی زندگی من را مثل کف دستت می دانی می ترسم می ترسم 

برچسب: نویسنده: مهتاب تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 23:46

ستاره پشت ستاره نگا یعنی این

دو چشم روشن اما سیاه یعنی این

به ریزش باران دو دست آبی او

گرفته اند مرا سرپناه یعنی این

شبی که غربت جاده مرا صدا می کرد

اشاره کرد به این سو که راه یعنی این

هنوز سنگ صبور من و غزلهایم

نشسته پای دلم تکیه گاه یعنی این

فرشته های نگاهم به سجده افتاده اند

چه نگاه قشنگی نگاه یعنی این

برچسب: نویسنده: مهتاب تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 20:47

 ... پناه آرم كدامین سوی

 

 

! پریشان حالم و بی تاب می گریم

... و قلبم بی امان محتاج مهر توست

برچسب: نویسنده: مهتاب تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:57

 تظاهر به بی تفاوتی،

 

تظاهر به بی خیـــــالی،

 

به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست... اما . . .

برچسب: نویسنده: مهتاب تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:54

 پاییز بمان

کجا می روی؟

من هنوز دلتنگم

هنوز دستهایش را نگرفته ام

پاییز بمان

قول داده بود

تا تو نرفته ای برگردد

برچسب: نویسنده: مهتاب تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:49

 

برچسب: نویسنده: مهتاب تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:39

 مطالب روخوندی هرچه دلت میخاد تونظربرام بنویس؟!

برچسب: نویسنده: مهتاب تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:34

 قلبی که تنها برای تو می تپد، تو هستی و به من نفس میدهی ، تو هستی وبه من جان میدهی ، نمیدانم میدانی وقتی آمدی چه حالی شدم ، همان لحظه که تو را دیدم از این رو به آن رو شدم ، از تنهایی رها شدم ، وابسته به چشمهای زیبایت شدم نمیدانستم چه کسی بودم ، تا کجا آمده بودم ، اما اینک میدانم مجنونی بیش نیستم ، مجنونی که عاشق قلب بی ریای تو شده است ، مجنونی که غرق در دل دریای بیکران قلب مهربان تو شده است

برچسب: نویسنده: مهتاب تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:32

 برایت مینویسم از تمام دلتنگی هایم

 

 

از وجودی که در اقیانوس دنیا به دست امواج زمان سپرده شده

 

 

از اینکه چگونه نسیم وجودت دریای پر تلاتم زندگی ام را آرام کرد

برچسب: نویسنده: مهتاب تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:22

 بی تو دلم می گیرد

 

و با خودم می گویم

 

کاش آن یک بار که دیدمت

 

گفته بودم

برچسب: نویسنده: مهتاب تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:18

 یک نفر هست که دنیایش را،

 

همه هستی و رویایش را ،به شکوفایی احساس تو پپیوند زده است

 

و دلش می خواهد،لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد..

برچسب: نویسنده: مهتاب تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 1:13

 ديشب هواي دلم نيمه ابري بود. موبایلمو خاموش کردم آره من سنگ صبورشم حتی اگه بازم ازخودش دکم کنه بازم می مانم منم باحرفاش تغییرروحیه دادم چون میدونم حرفای دیشبش ازسرناراحتی بود ازسرعصبانیت من به دل نمیگیرم هیچوقت.اون همیشه اگه چیزی لازم داشت بهم میگفت ولی اون میدونم نمیخاست که من اذیت بشم ولی ازکارش خیلی ناراحت شدم بش گفتم سیگار میکشم بخاطرکاری که کرد.دیشب گوشیموخاموش کردم تااینکه صبح دیدم که برام نوشته سنگ صبورمنی، شرمنده که تمام درد دلمو خالی کردم...

برچسب: نویسنده: مهتاب تاريخ: يکشنبه 27 اسفند 1391 ساعت: 0:58

صفحه بندی